دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
دوست مصری
گفتم عنوان رو جالب بذارم ملت جذب شن :)
قضیه از این قراره که در کلاس زبان انگلیسی ما یه پسره مصری بود که موقع تموم شدن کلاس شروع کرد با ما صحبت کردن. در حال رفتن به مترو بودیم که گفت آره نظر تو در مورد احمدی نژاد چیه؟ ما که تو مصر خیلی دوستش داریم و از این حرفا. خلاصه گفتم نه اصلاً ما دوستش نداریم!! اونم گفت جالبه تموم دوستای ایرانیم اینطورین چرا؟ خب منم بهش گفتم بیا بهت بگم پسر خوب
گفتم خب تو امدی کانادا ویزا چند ساله بهت دادن گفت خب معلومه برای تمام مدت تحصیلم بهش گفتم خب ویزات هم چند بار وروده دیگه گفت خوب معلومه
بهش گفتم به ما ایرانی ها ویزای یه ساله میدن که بعد باید تجدید کنیم و یک بار ورود به ما میدن من بخوام الان برم خونه باید دوباره ویزا بگیرم
بهش گفتم این کوچیکش و شروع کردم دلیل آوردن اونم یه حرف جالبی زد. گفت آره ما احمدی نژاد رو دوست داریم چون جلوی غربی ها (مخصوصاً اسرائیل) وای میسته ولی ما تو مصر حکومت اسلامی نمی خوایم!! من بهش گفتم به به. احمدی نژاد بدون حکومت اسلامی میخوای!!!
خب اینم یه جورشه دیگه. اینو نوشتم آخه خونده بودم که یه سایت حامی دولست گفته بود که آره مصری ها خیلی احمدی نژاد رو دوست دارن من ضمن تأیید خبر، خبر رو تکمیل کردم
یکشنبه هشتم آذر 1388
دوباره برگشتم!!!
دوباره دارم می نویسم که البته چند تا دلیل داره اولیش این که انگار حداقل یه نفر وبلاگم رو می خونه و خب برای ما همین یکی هم زیاده :)
دوماً اگر چه تو فیس بوک هم مطلب می نویسم ولی خدایش با وبلاگ راحت ترم
سوماً الان یه برنامه گذاشتم برای اجرا و طول می کشه و کار دیگری نداشتم گفتم بنویسم!!!
خب خدایش خیلی مطلب هست که دوست دارم بنویسم ولی از یکیش شروع می کنم که خیلی مهمتره !!!
یادم میاد که این پسرخاله ما که خیلی مذهبی هست مثلاً و ایشون البته از خدمتگزاران مردم در دولت (!) هستن و یه جورایی احمدی نژادیه خوف، تشریف برده بودن سوریه و داشتن تعریف می کردن که :
بله، ما رفتیم و خیلی خوب بود و .... و این که انجا دخترا با لباس های خیلی کم!! (از توضیح معذورم) بودن و ما خیلی برامون طبیعی بود!!
حالا اینو داشته باشین
خلاصه یه دوست ما هم که رفته بود دبی برای ویزا نیز همین رو گفت که خیلی زود برات این جور چیزا طبیعی میشه
و در نهایت من خودم، موقعی که تو تهران می خواستم سوار هواپیما بشم چون پرواز KLM گرفته بودم که مال هلند است یه صحنه جالب دیدم. دم در ورودی هواپیما یه سرباز پاسدار ایرانی وایستاده بود که پشتش به داخل هواپیما بود و داخل هواپیما تمام مهماندارها بدون حجاب بودن، یعنی این پاسداره یه جوری مرز ایران حساب میشد!! خلاصه تو هواپیما از همون اول اکثراً بدون حجاب بودن
خلاصه من زیاد برام راحت نبود که همه و بغل دستیم بی حجاب بودن، برام یه جورایی عجیب بود. ولی حالا عادت کرده ایم
حالا غرض از این همه حرف: این که اگر واقعاً اسلام حجاب رو برای جلوگیری از تحریک مردان (!) آورده خب چطوره تو ایران همش مردا تحریک میشن ولی همین مردا تو خارج تحریک نمیشن
حالا من و دوستم بد این پسرخاله ما که احمدی نژادیه و مذهبیه و حتی از مرجع تقلید بهتر می فهمه چون میگه آقای صانعی چیزی حالیش نیس! اون دیگه چی
خلاصه من فکر می کنم ما باید یه تجدید نظرهای خیلی اساسی داشته باشیم در شیوه دینداری و قوانین حکومتی منبعث از دین، مخصوصاً در مورد حقوق زنان
از دوستانی که مایل به بحث هستن همین جا دعوت می کنم. مخصوصا دخترا که این مسئله بیشتر به اونا ربط داره!!
شنبه چهارم مهر 1388
سی ان ان
الان که در مونترال هستم راحت تر به مصاحبه های احمدی نژاد و خطبه های نمازجمعه می تونم گوش کنم!!!
شاید به خاطر اینه که ....
به هر حال مصاحبه حدود ساعت 9 شب به وقت مونترال 25 سپتامبر پخش شد
بعد از دیدن این مصاحبه و چند مصاحبه دیگر که احمدی نژاد داشته چند تا سئوال در ذهن من بوجود آمد.
1- اول این که چرا احمدی نژاد اصرار به مصاحبه با این شبکه ها داره، وقتی مجری سی بی اس ازش میپرسه آیا شما انتخابات را دزدیدی؟ !! سئوال دقیقا این بود Do you steal the election, sir یا مجری سی ان ان همش وسط حرفای این می پرید و نمیذاشت حرفاش تموم شه
2- چرا این مجریها تقریباً از اوضاع ایران انگار هیچ خبری ندارند سئوال های ضعیف می پرسند
تو مصاحبه امروز مثلاً پرسید چرا شما با مخالفین بد برخورد کردین؟ اینم گفت هر کی خارج از قانون برخورد کرده اشتباه کرده و باید مجازات بشه و از این حرفا. بعد مجری گفت پس شما دستور برای برخورد ندادین؟ اونم گفت نه!! یا گفت قضیه ندا چیه؟ اینم گفت آره به نظم ما هم مشکوکه و قبلاً هم یه زن همین طوری در ونزوئلا کشتن که آقای چاوز رو دچار مشکل کنن!!!!
ای بابا این چه جور سئوال پرسیدنه!!! حداقل بگو. باشه آقا اصلاً قبول ندا رو معلوم نیس کشته چرا پیدا نمی کنید طرفو. یا تجاوز و شکنجه در زندان به دستور شما نبود و آدم های خودسر بودن خوب شما چه کار کردین چرا اینو رو معرفی نمی کنید و دادگاه براشون تشکیل نمیدین. کسی که چند تا کتاب علوم انسانی خونده مجرمه ولی کسی که به دختر و پسر تجاوز کرده معلوم نیس کیه!!!
و نکته دیگر باز هلوکاست بود!! ای بابا ما نمی فهمیم مردم ایران الان دارن کشته میشن شما به کشته های شصت سال پیش گیر دادین!! خلاصه من به این نتیجه رسیدم که معلوم نیس اون بالاها چه خبره!!!
جمعه سوم مهر 1388
مکگیل و شریف
تصمیم گرفتم هر روز هر چند کم شده بنویسم. هر چند که کسی هم نخونه. ولی خودم بعداً می خونم و یه جورایی خاطره میشه
با امروز یک ماه و یک روزه که مونترال هستم. چقدر زود گذشت من که اصلاً باورم نمیشه!!!
در مورد روابط اساتید و دانشجوها و دو درسی که اینجا دارم می خواستم بنویسم
اولین استاد من یکی از اساتید بسیار باحال دانشکده مکانیک هست و همیشه با شلوارک، تی شرت و دستمال سر میاد سر کلاس
اگر ایرانی باشید اولین چیزی که توجهتون رو جلب می کنه اینه که استاد که میاد سر کلاس هیچکی از جاش بلند نمیشه. استاد میاد و می خواد شروع کنه به درس دادن. که چند تا صدای باز کردن نوشابه و آبمیوه میاد. اینجا دانشجوها سر کلاس می خورند و می آشامند و کسی گیر نمی دهد!!!
چیز دیگه اینه که ردیف های جلو پاهاشون رو میذارن روی میزی که استاد جزوش رو روش میذاره!!! و اصلاً بی ادبی حساب نمیشه!!!
سر یه کلاس که بودیم باید تمرین ها رو تحویل می دادیم یکی از دانشجوها وسط صحبت های استاد رفت بره بیرون برگه تمرینش رو به صورت پرتاب انداخت روی میز استاد ما هم برگشت و می خواست چیزی بگه من گفتم الان بهش فحش میده که چه وضعه و کدوم گوری میر!! که دیدم بهش گفت ممنون!!!!
استاد ما که منو بار اول برد به آزمایشگاه، برام جالب بود هیچکی از جاش جم نخورد و حتی کسی بهش سلام نکرد همه مشغول کارشون بودن که رفتیم کنار یه پسره نشستیم و اونم اصلاً التفاط نکرد و کار خودش رو انجام میداد که استادم ازش یه سئوال پرسید که برگشت و جواب داد!!!
من که هنوز عادت نکردم و بعضی وقت ها که استادم میاد میخام از جام بلند شم!!
نکته ی بسیار زیبا اینه که این دو درس که من دارم با کیفیت بسیار خوب ارائه میشه کلاس مکانیک مواد مرکب و مکالمه در زبان انگلیسی
درس اختصاصی مکانیک مواد مرکب از مفاهیم ساده در هفته اول شروع شد و من که همش تو دلم به شاگردها و استادم میخندیدم حالا بعد چهارهفته می بینم که خیلی چیزا رو بلد نیستم و استادم چقدر خوب این درس رو ارائه می کنه. عالی عالی وقت شد بعداً می نویسم
درس بعدی که مکالمه هست استادش بسیار خوب و عالی است و من که کلاس زبان داشتم فرق ها رو الان می فهمم. تمرین ها معلومه و همه چیز اینتراکتیو!! است و با روش های خاص استاد شما رو ترغیب می کنه نکات مهم رو خیلی ساده آموزش میده بسیار مهربان است
همه تمرین ها در زمان خودش تحویل گرفته می شود و نتیجه جلسه بعد سریعاً اعلام می وشد و هر کس تکلیف خودش رو میداند :)
از استاد راهنمایم باز هم می نویسم بعدا :)
جمعه بیستم شهریور 1388
احیا
سلام دوباره
امشب، شب بیست و یکم ماه رمضان بود و من برای مراسم قدر و البته افطاری رفتم به موسسه نور.
خب، همه می دونن که تو شب بیست و یکم در مورد فضیلتهای علی (ع) صحبت میشود. در آخر بحثهای سخنران بحث به بعد ضربت خوردن حضرت رسید و وقتی شیر قرار بود به حضرت بدهند حضرت اشاره کرد که:
به اسیر (ابن مجلم) هم ابتدا از این شیر بدهید و از اوضاع او خبر گرفت.
من خودم این رو هزار بار شنیده بودم ولی دقت نکرده بودم
حالا می بینم چه کار بزرگی کرده علی و ما چقدر پستیم. یک حکومت نیمبند به اسم اسلام داریم که خوشبختانه فعلاً کسی نیامده بگه من در اسلام از علی (ع) بالاترم. خب چطور میشه کسی که اقدام به کشتن امام علی (ع) کرده و ضربت زده و با شمشیر خونین دستگیر شده و کلی شاهد داشته، این قدر به خوبی با اون رفتار میشه و ....
و کسی که فقط اعتراض داشته که رأیها جابجا شده، نه سلاحی بدست گرفته نه هیچی، و طمئناً به رکن اسلام حمله نکرده. (دیگر از علی (ع) که قرآن ناطق است بالاتر که نداریم که با شمشیر در محراب ضربه میخورد) باید برود به کهریزک و آنجا بعد از جراحت وارده و شکستگی فک و قفسه سینه و از همه بدتر تجاوز کشته شود.
حضرت علی (ع) یک حکایت هم دارد که تازه یادم افتاد
میگویند وقتی سپاه معاویه به یک شهری حمله کرد و یک سرباز معاویه خلخال از پای یک زن یهودی (یا مسلمان) به زور باز کرد علی (ع) فرمود:
به خدا اگر مرد مسلمانی از اینکه چنین اتفاقی افتاده است از ماتم جان بدهد من که علی هستم او را ملامت نمیکنم بلکه به نظر او اجر و قرب دارد.
حالا در ایران چه فجایعی اتفاق افتاد و من چه کار کردم!!
پینوشت:
1- حالا در جامعه چه حدیتهایی از علی (ع) نقل میشود در شب قدر نمیدانم!!!
2- خوشبختانه دانشگاه مکگیل یک کتابخانه با 100 هزار جلد کتاب به نام کتابخانه مطالعات اسلامی دارد که شاید رفتم و سری هم زدم
3- الان دارم تو اینترنت خطبه های امروز نماز جمعه تهران رو گوش می کنم وقعا علی علیه السلام همیشه مظلوم بوده الانم همه برای اون مثلاً سیاه پوشیدند ولی ما گفتاری که علی علیه السلام و رفتار و کرداری که اون به کار می برد را در این خطبه ها ندیدیم
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
آمدم دوباره!!!
بعضی از دوستان به شوخی و خنده از من میخواستند که خاطرات خودم را بنویسم در مقابل خاطرات "از پاریز تا پاریس" دکتر باستانی. خب من هم الان دانشجوی دکترا هستم و خاطرات "از فردوس تا مونترال" را میخواهم بنویسم. البته من در بشرویه متولد شدم و بعد به فردوس آمدیم. شش سال در تهران درس خواندم و الان از 23 آگوست سال 2009 در مونترال ساکن هستم.
در ابتدا سعی میکنم از خاطرات خودم در اینجا بنویسم، شاید از نوع و مقایسه آن با آنچه در تهران و فردوس داشتیم نتایجی حاصل شود.
اولین دستاورد این سفر برای من این بود که اتکای به نفسم بیشتر شد. قبلاً فکر میکردم سفر به یک کشور خارجی و ساکن شدن در آنجا باید کار سختی باشد ولی الان میبینم کار زیاد پیچیدهای نیست و در تهران که بودم استرس بیجهتی داشتم. در حال حاضر برای هر سفری به هر جای جهان در صورت داشتن پول (!) آماده هستم!
در ابتدای رسیدن به فرودگاه مونترال برای انجام کارهای مهاجرت کمی معطل شدیم. جلوی صف خانمی محجبه با چند بچه کوچک بود که یکیشون همش گریه میکرد و ما کلاً اعصابمون به هم ریخته بود. افسرهای مهاجرت هم انگار نه انگار برای خودشون میچرخیدند و کسی کمک نمیکرد که میخواستم بگم حداقل این خانم رو زودتر راه بندازید که به خاطر ندانستن خوب زبان و اینکه اونا اکثراً فرانسوی زبان بودن چیزی نگفتم. البته یه پیرمرد بسیار عصبانی با اونا فرانسه صحبت کرد که فقط چند کلمهاش رو فهمیدم که داشت در مورد این حرف میزد که این چه جور دموکراسی شما دارین و ... که بعد از صحبتهای اون این خانمه رو بردن کاراش رو راه بندازن
کلاً جو ادارههای مهاجرت چه در داخل فرودگاه و چه در خارج (که برای گرفتن sin باید بروید) بسیار سنگینتر از جوهای دیگر است. من که اصلاً احساس خوبی در انجا ندارم.
چیز دیگری که در این سفر کمی آنرا کنار گذاشتم خجالتی بودن است. که البته مجبور شدم!
شهر مونترال در downtown مکانی زیبا است که در ماه آگوست و سپتامبر بسیار دیدنی و با گیاه و درختهای زیاد مکانی شبیه شمال ایران را به خاطر میآورد. البته هوا شرجی نیست!
با دوستم رفتم دانشگاه. دوستم یه تیشرت و شلوارک داشت. گفت هوا گرمه و شلوارک بپوشه بهتره. از یکی از دروازههای مکگیل وارد شدیم. ساختمونهای قدیمی مکگیل اولین چیزی است که توجه آدم رو به خودش جلب میکنه. کارهای ثبتنام دانشگاه خیلی خوب پیش رفت. در یکی از ساختمونها ثبتنام انجام میشود و برای همه دانشجوها از لیسانس تا دکترا بود. اگر چه صف خیلی طولانی بود ولی شاید 2 ساعت هم طول نکشید. تنها فرمی که پر کردم یک فرم بود که اطلاعات کلی خواسته بودن. همونجا تأیید ثبت نام دادن، کارت بیمه رو دادن دستمون. همونجا عکس گرفتن و کارت دانشجویی رو دادن و در نهایت انتخاب وعدههای غذایی بود که من سفارش ندادم. این کل ثبتنام بود.
سیستم حمل و نقل عمومی مونترال اتوبوسها و مترو را شامل میشود. بلیط یک طرفه مترو 2 دلار و 75 سنت است که در مقایسه با ایران رقم بسیار بالایی است. البته با گرفتن بلیط مترو میتونید با گرفتن یک فیش از دستگاه مخصوص بعدن مجانی سوار اتوبوس شوید. قیمت اتوبوس هم همان 2 و 75 دلار است و اگر پول بیندازید به شما یک بلیط مترو میدهد که بعداً میتوانید در مترو استفاده کنید. چیزی شبیه به سیستم ما در ایران که کارت مترو در اتوبوسهای تندرو هم کاربرد دارد.
تمام تبلیغات و اسمهای ایستگاههای مترو فرانسوی است. تمام اعلامها در مترو و خواندن اسم ایستگاهها به زبان فرانسوی است. وقتی برای اولین بار سوار مترو میشوی شاید گیج شوی ولی کم کم عادت میکنی.
شهر مونترال فکر کنم نزدیک به سه میلیوننفر جمعیت دارد. قسمتهای نزدیک دانشگاه مکگیل بسیار تمیز و زیباس. و چیزی که در تما شهر دیدم رانندگی بسیار خوب و احترام به قانون است. پشت چراغ قرمز ماشینها با فاصله طولی مناسب از هم می ایستند و اینطور نیست که سپرها به هم چسبیده باشد. بوق نمیزنند هر جا که چراغ هست که چراغ اولویت را مشخص میکند. اگر چراغ نباشد آنگاه حق تقدم با عابر پیاده است. به قول دوستم دیگر لازم نیست از ماشینها بترسی! اینجا اگر پیاده باشید و از یک ماشین 4 متر فاصله داشته باشید راننده توقف کامل کرده تا شما رد شوید و آنگاه شروع به حرکت میکند.
حساب بانکی را در یکی از شعب Canada trust باز کردم. در اینجا قانون first come, first serve برقرار است. لذا در صورتی که مراجعه به اداره یا جایی کردید اگر مشتری در حال انجام کار بود باید منتظر بمانید یا فاصله 2-3 متری از او را حفظ کنید و بعد از انجام کار او نوبت شما خواهد بود.
در هنگام باز کردن حساب بانکی چند اتفاق جالب برای من افتاد که فکر کنم ذکر آنها خالی از لطف نیست.
اول اینکه برای رمز کارت مأمور بانک گفت 4 تا 5 کاراکتر باشد. که من اشتباهی به خاطر هول شدن 7 تا وارد کردم. گفتم اشکالی ندارد. که گفت در حقیقت شما تا 13 کاراکتر میتوانید وارد کنید ولی ما میگوییم 4-5 کاراکتر چون اگر بگوییم تا 13 تا همه سعی میکنند 13 کاراکتری رمز بگذارن اونطور تعداد بیشتری رمزشان رو فراموش میکنند. برای همین اینو نمیگوییم. به نظر من که این یک جور دروغ است که اینا خیلی تابلو میگن
نکته بعدی در مورد عوض کردن رمز بود که من باید تا 48 ساعت رمزم را عوض میکردم که اینکار را نکردم. وقتی رفتم بانک که حالا چه کار کنم. گفت برو الان عوض کن. در حقیقت شما تا 13 روز میتوانید عوض کنید ولی ما میگوییم 48 ساعت که همون روز اول برید عوض کنید!! اینم یه دروغ دیگه!
خاطرات و کشفیات دیگرم رو سعی میکنم سریعتر نگارش کنم و بذارم
این فکر کنم یک دهم خاطرات اینجام بود!!
تا بعد چی بشه
سه شنبه نهم تیر 1388
ما را رها کنید در این رنج بی حساب با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب
سلامت انتخابات هم تأیید شد!!!!
موجها خوابیده اند آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان بزیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قالها
... خانه خالی بود و خوان بی آب و نان
و آنچه بود ٬ آش دهن سوزی نبود
این شب ست ٬ آری ٬ شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
و آنچه کفتارست و گرگ و روبه ست
گاه میگویم فغانی بر کشم
باز می بینم صدایم کوته ست
باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گوئی که : « من لالم ٬ تو کر »
... گوید « آخر ... پیرهاتان نیز ... هم ... »
گویمش « اما جوانان مانده اند »
گویدم « اینها دروغند و فریب »
گویم
« آنها بس بگوشم خوانده اند »
گوید « اما خواهرت ٬ طفلت ٬ زنت ... ؟ »
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر
... میشود چشمش پر از اشک و بخویش
میدهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین برده سیگار مرا
آبها از آسیا افتاده ؛ لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان
آبها از آسیا افتاده ؛ لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم :
« باز هم مست و تهی دست آمدی ؟ »
آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئی بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو بساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ٬ ما ناشریفان مانده ایم
آبها از آسیا افتاده ؛ لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ٬ جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ٬ جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ٬ امید !
کاشکی اسکندری پیدا شود
از کتاب گزینه اشعار
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
ترس، خجالت، کلاس کاری ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
امروز تو آمفی تأتر مرکزی بچه های حامی دکتر احمدی نژاد برنامه داشتن که آقای شجونی را هم دعوت کرده بودند. این آقای شجونی عضو مجمع روحانیت مبارز است. بالاخره ایشان طرفدار پر و پ قرص آقای احمدی نژاد بودند.
در خلال صحبتهایشان گفتند کسی که می گوید سربازی را می کنم یک سال این برای فریب است و سربازی باید 4-5 سال باشد که از این مرز و بوم دفاع شود و بعد در مورد سازمان برنامه ریزی و بودجه حرف زدند که زمان آقای رجایی هم ایشان می گفت و من خودم شنیدم که گفت این سازمان برنامه ریزی و بودجه در حقیقت خودش مشکل است و من دوست دارم به صورت امانی کار کنم یعنی این که 8 کیسه پول بدم به دست یک امین برای خراسان برود مشکل را حل کند و مثلاً 5 کیسه برای فارس. و در نهایت هم گفتند که این دموکراسی و این ها همش به خاطر فشار آمریکاست و گرنه ما فکر کردیم امام که می آید یک والی در خراسان تعیین می کند و مثلاً یکی در فارس و بعد هم آن والی ها افراد دیگری دارند و همین طور
بعد بحث به جلسه پرسش و پاسخ رسید من خودکار نداشتم و سئوالم را ننوشتم می خواستم شفاهی بپرسم که نمی دانم چی شد که این کار را نکردم ترس باعث شد، خجالت بود، کلاس کاری بود چه بود
الان خیلی ناراحتم چون در آن جا دیدم عده ای از بسیجی ها هستند که رأیشان روی احمدی نژاد متزلزل است و من باید به وطیفه خودم عمل می کردم که نکردم. حال برای کم شدن بار عذابم آن را این جا می نویسم
سئوال شفاهی من این بود که:
آقای شجونی من یک مشکل که با آقای احمدی نژاد دارم این است که ایشان کار کارشناسی نمی کند. مثلاً همین الان شما گفتید سربازی باید 4-5 سال باشد این عدد را از کجا آوردید. همه می دانند که اول که سربازی 2 سال بود جمعیت ما زیر 30 میلیون نفر بود و حالا ما 70 میلیون آدم هستیم جمعیتمان 2 برابر شده درست است همان 2 سال بماند و بل بیشتر شود. در مورد سازمان برنامه ریزی هم حرف شما درست ولی باید به دنبال راهکار بود نه این که صورت مسئله را پاک کرد. یعنی هیچ مدیر شایسته ای نیست که در آن جا قرار بگیرد این چه طرز تفکری است که ما دایره اعتماد را این قدر کوچک کرده ایم که اولاً افرادی چند کاره شده اند و حالا برای این سازمان مدیری نیست. و این که بگوییم یک کیسه پول برای این جا یکی برای جای دیگر مگر می شود مملکت را این گونه اداره کرد. مگر قانون برای چی وجود دارد چرا ما همواره افراد را مرجع می کنیم در حالی که باید قانون مرجع باشد. در مورد حرف شما اگر فرد امانتدار غیرامانتدار از کار درآمد تکلیف آن کیسه پول چیست. این قانون ها را برای چه ما بنیان گذاشته ایم. و بعد هم در مورد اداره کشور لغت هایی که شما استفاده می کنید معلوم است که به زمان بسیار دور مربوط است. الان استانداری ها، فرمانداری ها، و .. هستند و مجلس و این ها را داریم شما که نمی توانید به یکباره همه ی این ها را زیر سئوال ببرید.
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
منطقه آزاد شبکه 3 دروغی بزرگ
اگر دیشب (جمعه 18/2) برنامه منطقه آزاد در دانشگاه صنعتی شریف را دیدید آنگاه باید بگم که...
اولاً این گروه منطقه آزاد هفته قبل آمدند دانشگاه. قضیه هم اینکه یک برنامه از شبکه 3 پخش میشه که تو دانشگاههای مختلف برنامه ضبط میکنن و در مورد انتخاب نظر میپرسنو تربیون آزاد دارن و بعد هم برنامه از شبکه 3 پخش میشه!
اگر شما در تربیون آزاد بودید میدونید که....
برنامه 3 ساعت طول کشید و به دلیل استقبال زیاد بچهها بود که ساعت اتمام که 2 بعد از ظهر بود تا حدود 3 طول کشید. و توش همه از هر تریپی مشخصاً موافق و مخالف آقای احمدینژاد صحبت کردند.
حالا برمیگردیم به برنامهای که از شبکه 3 پخش شد.
زمان برنامه پخش شده که صحبت بچهها بود با مصاحبه با افراد بیرون جمع تربیون آزاد حدود 12 دقیقه طول کشید و در مقابل 180 دقیقه صحبت بچهها، تنها 6 درصد برنامه پخش شد که خب نشان میدهد که خیلی چیزها سانسور شده ولی ای کاش فقط این میبود....
کسانی که کل حرفشان سانسور شده بود و پخش نشد خوششانس بودند در مقابل افرادی بودند که حرفهای خوبی گفتند ولی تنها یک قسمت از حرف آنها پخش شد. برای مثال آقای الله داد که 3 دقیقه صحبت کرد و تنها جملهی پخش شده از ایشان در تلوزیون سه بار "به خدا قسم" بود!! در حالیکه در مورد "امام گفت میزان رأی ملت است و اینها که الان به اسم اسلام حرف میزنند اصلاً آن زمان نبودند و صداوسیما که جملات امام را در بهشت زهرا کامل پخش نمیکند چطور ادعا دارد آزاد است و..." و خیلی حرفهای زیباتر که الان درست یادم نیست. این را بذارید در برابر جملهای که از او پخش شد.
بقیه هم چندان فرقی نداشتند از آنها جملاتی مثل "ما هم عدالت میخواهیم، منم بسیجی هستم و ..." پخش شد که با زدن سر و ته حرفهای فرد کاملاً معنای عکس پیدا کرده بود.
نقد اولیه بچهها به صداوسیما پخش شد مثل اینکه "صداوسیما باید پاشخگو باشد و آیا اینا پخش میشه؟" اینها را پخش کردند که بگن ما صداوسیما خیلی هم پاسخگوییم
تنها نقد مطرح شده جملهی "آقای رئیس جمهور مشاور داشته باش" بود که از پنج شش جمله یک فرد مانند "آقای رئیس جمهور بامزه نباش، مدرک ما کاغذپاره نیست و ...." برداشته شده بود.
در نهایت همانطور که در متن هم نوشتم انگار از صداوسیما انتظاری بیش از این نیست.
حالا پیشنهادات من که جلوی ضرر را هر جا بگیریم فایده است
1- اولاً هر چقدر این منطقه آزاد مسخره بود ولی حداقل این که تریبون آزاد داشته باشیم و فرهنگ آن جا بیفتد در دانشگاه به نظرم خوب بود
2- به نظرم هر کدام از افراد در دانشگاهها که این گروه به آنجا میآید خود از تمام مراسم فیلمبرداری کند و با استفاده از CD و یا سایتهای اینترنتی مثل Youtube پخش کند. CD این مراسم باید به صورت گسترده در بین مردم پخش شود و فکر کنم جذابیت هم برای مردم عادی داشته باشد.
3- صحبت افراد ضبط و بعداً به صورتی پخش شود.
صداوسیما رکن مهمی است که متأسفانه به شدت فاسد شده است و نمیدانم چقدر طول میکشد که دوباره به راه درست برسیم. فقط از تمام دوستان میخواهم از کوچکترین فرصتها استفاده کنند تا ایران در انتخابات آتی به دست بهترین گزینه هدایت شود.
ما عملکرد آقای احمدینژاد را دیدهایم و مطمئناً او این گزینه نخواهد بود.
شنبه پنجم اردیبهشت 1388
عزای عمومی!!!!
عزای عمومی!!!!! :( :(
حدود 81 زائر ایرانی در عراق به شهادت رسیدند. این حادثه چند جنبه داشت و هر جنبهاش رو که در نظر میگیری بیشتر باعث حزن میشه.
اولین جنبه اینکه یک نفر حاضر شده با کمربند انفجاری خود رو در میان کاروان ایرانیان منفجر کرده و حتماً به زعم خودش به بهشت برسه. این فکر چرا و چگونه در ذهنش اینگونه جای گرفته که حاضر به فدای جان خود شده است؟
جنبه دوم ایرانیهای عزیزی است که برای تقرب به خدا و شناخت ائمه معصومین و رسیدن به بهشت (البته حدسهای من است) از خانه و کاشانه خود دور شده و به این سرنوشت دچار شدهاند.
جنبه سوم کارهایی است که ما در ایران انجام دادیم. خب من روزنامههای صبح رو دیدم هیچکدوم تیتر سیاه نزده بودند و من ندیدم که هیچ عزای عمومی اعلان بشه. بالاخره 81 نفر ایرانی انجا بوده. نمیدانم ولی صدا وسیما برای همسر امام برنامه ویژه پخش میکنه تو عید. مطمئناً این از بدسلیقگی و بی توجهی مسئولین صدا و سیما است.
جنبه چهارم (با تأسف زیاد!!) وقتی داشتم وب سایت روزنامهها رو زیر و رو میکردم وب سایت روزنامه کارگزاران رو دیدم. نمیدونم یادتون هست که کارگزاران در زمان حوادث غزه به خاطر چاپ یک مطلب که همدستی با بیگانهها نامیده شد در معرض توقیف بود. حالا جالب است که اگر به وب سایت اصلی کارگزاران مراجعه کنید توضیحاتی از روزنامه را خواهید دید در مورد غزه که ما (کارگزاران) هم به دفاع از مردم غزه پرداختیم و بعد یک لینک وجود دارد که وارد سایت روزنامه اصلی بشوید.
با خواندن توضیحات روزنامه کارگزاران بیشتر غمگین شدم.
گفته بود ما لوگوی خودمون رو سیاه کرده بودیم که به مناسبت عزای عمومی در مورد مردم غزه بود. (و الان یادم آمد که همه روزنامهها این کار رو کرده بودند و حالا هیچ روزنامهای این کار را برای خودمون نکرد!!)
گفته بود ما کلی به این مبحث پرداختیم با عکسهای زیاد و .... (ولی همه روزنامهها اینکار رو کرده بودند و لی برای خودمان .....؟؟!!)
و حالا یک متن در روزنامه سرمایه خوندم که دوباره ناراحتتر شدم. !! اینکه 292 ایرانی تا به حال در چهار انفجار در عراق شهید شدهاند. اینجا بخونید

